مقالات

۵۰ حکایت کوتاه از گلستان سعدی

فهرست مطالب

چند حکایت کوتاه از گلستان سعدی

گلستان سعدی یکی از ارزشمندترین آثار ادبی زبان فارسی است که بیش از هفت قرن از نگارش آن می‌گذرد، اما همچنان تازگی و جذابیت خود را حفظ کرده است. شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی در این کتاب، با بهره‌گیری از حکایت‌های کوتاه و شیرین، مفاهیم عمیق اخلاقی، اجتماعی و انسانی را در قالب داستان‌هایی ساده و تأثیرگذار بیان کرده است.

این اثر شامل یک دیباچه و هشت باب است که هر کدام به موضوعاتی مانند سیرت پادشاهان، اخلاق درویشان، قناعت، خاموشی، عشق، پیری، تربیت و آداب معاشرت می‌پردازند. در ادامه، مجموعه‌ای از حکایت‌های گلستان سعدی را می‌خوانید که برای مطالعه آسان‌تر با زبانی روان همراه با درس اخلاقی هر حکایت گردآوری شده‌اند.

مقاله پیشنهادی: دعای معراج


حکایت اول: حکایت خاموشی (باب چهارم: فواید خاموشی)

دو دوست با هم صحبت می‌کردند. یکی مدام حرف می‌زد و دیگری ساکت بود. سخن‌گو گفت: «چرا چیزی نمی‌گویی؟» ساکت گفت: «حرف زدن بی‌فایده، مثل باد در بیابان است. وقتی حرفی ارزشمند دارم، می‌گویم.»

درس اخلاقی: خاموشی بهتر از حرف بی‌ارزش است.


حکایت دوم: ورشکستگی بازرگان (باب هشتم: آداب صحبت)

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: باید که این سخن با هیچ کس در میان ننهی. گفت: ای پدر فرمان تو راست، نگویم ولیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

مگوی اندُه خویش با دشمنان
که «لاحَول» گویند شادی کنان

درس اخلاقی: گاهی بهتر است مشکلات را با هر کسی در میان نگذاریم تا علاوه بر سختی حادثه، گرفتار سرزنش و شماتت دیگران نیز نشویم.


حکایت سوم: ادب از بی‌ادبان (باب دوم: اخلاق درویشان)

از لقمان حکیم پرسیدند: «ادب را از که آموختی؟»

لقمان گفت:

«از بی‌ادبان. هر کار زشت و ناپسندی از آن‌ها دیدم، از انجامش پرهیز کردم.»

درس اخلاقی: رفتار نادرست دیگران نیز می‌تواند بهترین معلم برای انتخاب راه درست باشد.


حکایت چهارم: پند پدر به فرزند (باب هشتم: آداب صحبت)

حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر، هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.

درس اخلاقی: دانش و هنر سرمایه‌ای ماندگار هستند و هیچ‌گاه مانند ثروت از بین نمی‌روند.


حکایت پنجم: دعای درویش (باب اول: سیرت پادشاهان)

روزی در بغداد درویشی بود که دعایش همیشه مستجاب می‌شد. حجاج، حاکم شهر، او را فراخواند و گفت: «برایم دعای خیر کن.» درویش گفت: «خدایا، جانش را بگیر!» حجاج با تعجب پرسید: «این چه دعایی است؟» درویش جواب داد: «این دعا برای تو و همه مسلمانان خیر است، چون ظلم تو همه را آزار می‌دهد.»

درس اخلاقی: ظلم و ستم سرانجام باعث نفرت مردم و نابودی ستمگر خواهد شد.


حکایت ششم: پادشاه و پارسا

یکی از پادشاهان پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یاد می‌آید؟ گفت: بلی، هر وقت که خدای را فراموش می‌کنم.

هر سو دَوَد آن کَش ز بر خویش براند
وان را که بخواند به درِ کس ندواند

درس اخلاقی: کسی که دل به خدا بسپارد، نیازمند تکیه بر قدرت و ثروت دیگران نخواهد بود.


حکایت هفتم: شکر نعمت (باب دوم: اخلاق درویشان)

سعدی می‌گوید: روزی دلتنگ و ناراحت به مسجد کوفه رفتم، چون کفشی نداشتم. در آنجا مردی را دیدم که پا نداشت. همان لحظه خدا را شکر کردم که اگرچه کفش ندارم، اما سالم هستم.

درس اخلاقی: به جای حسرت نداشته‌ها، باید قدردان نعمت‌هایی باشیم که در اختیار داریم.


حکایت هشتم: بخشش و انتقام (باب اول: سیرت پادشاهان)

یکی از پسران هارون‌الرشید به پدرش گفت: «فرزند یک سرهنگ به من توهین کرد.» هارون از وزیرانش پرسید: «چه باید کرد؟» یکی گفت او را بکشند، دیگری گفت زبانش را ببرند. اما هارون گفت: «ای پسرم، بهتر است او را ببخشی. اگر نمی‌توانی، تو هم توهین کن، اما نه بیشتر از حد، وگرنه خودت ظالم می‌شوی.»

درس اخلاقی: گذشت نشانه بزرگی است و حتی هنگام انتقام نیز نباید از عدالت خارج شد.


حکایت نهم: چشم‌درد و دامپزشک (باب هفتم: تأثیر تربیت)

مردی که چشمش درد می‌کرد، به اشتباه پیش دامپزشک رفت. دامپزشک دارویی که برای حیوانات استفاده می‌کرد در چشم او ریخت و مرد کور شد. مرد به قاضی شکایت کرد، اما قاضی گفت: «تقصیر خودت است. اگر نادان نبودی، پیش پزشک می‌رفتی، نه دامپزشک.»

درس اخلاقی: هر کاری را باید به اهل فن و متخصص آن سپرد.


حکایت دهم: دو شاهزاده مصری (باب هشتم: آداب صحبت)

در مصر دو شاهزاده بودند. یکی علم آموخت و دیگری ثروت جمع کرد. سال‌ها بعد، یکی دانشمند بزرگ شد و دیگری پادشاه مصر. پادشاه به برادرش گفت: «من به قدرت رسیدم، اما تو فقیر ماندی.» دانشمند گفت: «من باید شکر خدا کنم، چون علم که میراث پیامبران است، نصیبم شد.»

درس اخلاقی: علم و دانش ارزشی ماندگارتر و برتر از ثروت و قدرت دارند.


حکایت یازدهم: درویش و روباه (باب دوم: اخلاق درویشان)

درویشی در بیابان روباهی را دید که لنگ می‌زد. تعجب کرد که این حیوان در بیابان چگونه زنده مانده است. ناگهان شیر آمد و آهویی را شکار کرد. شیر سیر شد و باقی گوشت را گذاشت. روباه آمد و از آن خورد. درویش گفت: «خدا روزی همه را می‌رساند.»

درس اخلاقی: توکل بر خداوند، آرامش خاطر را برای انسان به همراه دارد.


حکایت دوازدهم: فواید خاموشی (باب چهارم: فواید خاموشی)

حکیمی گفت:

«کسی به نادانی خود اعتراف نمی‌کند، مگر آنکه وسط حرف دیگری بپرد و نگذارد سخن او تمام شود.»

کسی که عاقل و بافرهنگ است، تا وقتی دیگران حرف می‌زنند، ساکت می‌ماند.

درس اخلاقی: خوب گوش دادن، یکی از نشانه‌های خرد و ادب است.


حکایت سیزدهم: قناعت و کار (باب سوم: فضیلت قناعت)

دو برادر بودند؛ یکی برای پادشاه کار می‌کرد و ثروتمند بود، دیگری با کار سخت نان می‌خورد. ثروتمند به فقیر گفت: «چرا برای پادشاه کار نمی‌کنی تا راحت شوی؟» فقیر گفت: «تو چرا کار نمی‌کنی تا از خواری خدمت پادشاه آزاد شوی؟ نان خود خوردن بهتر است از خدمت دیگران.»

درس اخلاقی: استقلال و قناعت، ارزشمندتر از رفاهی است که با وابستگی به دست آید.


حکایت چهاردهم: قرآن‌خوان (باب چهارم: فواید خاموشی)

مردی با صدای بد و بلند قرآن می‌خواند. عابری به او گفت: «چرا این‌طور می‌خوانی؟» گفت: «برای خدا می‌خوانم.» عابر گفت: «برای خدا نخوان، چون این‌گونه خواندن به دین ضرر می‌زند.»

درس اخلاقی: هر کار نیکی زمانی ارزشمند است که به شیوه‌ای درست و شایسته انجام شود.


حکایت پانزدهم: پادشاه و گدا (باب اول: سیرت پادشاهان)

پادشاهی با لباس مبدل در شهر گشت می‌زد. گدایی او را شناخت و گفت: «ای شاه، به من کمک کن.» پادشاه خندید و گفت: «من که گدا به نظر می‌آیم، چطور به تو کمک کنم؟» گدا گفت: «تو پادشاهی، حتی اگر ساده بپوشی، قدرتت کم نمی‌شود.» پادشاه از صداقتش خوشش آمد و به او طلا داد.

درس اخلاقی: حقیقت و صداقت، حتی در ظاهر ساده نیز ارزش خود را حفظ می‌کنند.


حکایت شانزدهم: قناعت درویش (باب سوم: فضیلت قناعت)

مردی ثروتمند به درویشی گفت: «چرا کار نمی‌کنی و فقیر مانده‌ای؟» درویش گفت: «من با همین نان خشک خوشحالم و نیازی به مال دنیا ندارم.» ثروتمند خندید، اما وقتی شب به خانه‌اش برگشت، دزدان مالش را برده بودند.

درس اخلاقی: قناعت، آرامش می‌آورد و حرص، آسایش را از انسان می‌گیرد.


حکایت هفدهم: عشق و دیوانگی (باب پنجم: عشق و جوانی)

جوانی عاشق دختری شد و از شدت عشق دیوانه شد. مردم او را مسخره کردند، اما او گفت: «عشق عقل را می‌گیرد، اما قلب را زنده می‌کند.» سعدی می‌گوید: عاشق واقعی از قضاوت دیگران نمی‌ترسد.

درس اخلاقی: عشق حقیقی با فداکاری و بی‌اعتنایی به قضاوت دیگران همراه است.


حکایت هجدهم: پیری و ناتوانی (باب ششم: ضعف و پیری)

پیرمردی به جوانی گفت: «در جوانی قدر سلامت را بدان، چون پیری مثل من ناتوان می‌شود.» جوان خندید و گفت: «من همیشه قوی می‌مانم.» سال‌ها بعد، وقتی پیر شد، حرف آن پیرمرد را به یاد آورد.

درس اخلاقی: قدر جوانی و سلامتی را باید پیش از آنکه از دست بروند، دانست.


حکایت نوزدهم: تربیت کودک (باب هفتم: تأثیر تربیت)

مردی پسرش را به معلم سپرد، اما پسر تنبل بود و درس نخواند. معلم گفت: «تربیت مثل کاشتن درخت است؛ اگر از اول مراقبت نکنی، کج رشد می‌کند.» پدر پشیمان شد که زودتر به فکر تربیت پسرش نبود.

درس اخلاقی: تربیت صحیح باید از همان سال‌های نخست زندگی آغاز شود.


حکایت بیستم: دوست نادان (باب هشتم: آداب صحبت)

مردی به دوستش گفت: «فلانی درباره‌ات بد گفت.» دوستش ناراحت شد و گفت: «چرا این را گفتی؟ حالا دلم شکست.» سعدی می‌گوید: دوست نادان گاهی از دشمن بدتر است.

درس اخلاقی: دوست دانا کسی است که آرامش و خیرخواهی را برای دوست خود به ارمغان بیاورد، نه اندوه و ناراحتی.


حکایت بیست و یکم: پادشاه و عدالت (باب اول: سیرت پادشاهان)

پادشاهی از وزیرش پرسید: «چطور می‌توانم مردم را خوشحال کنم؟» وزیر گفت: «عدالت کن و به فقرا کمک کن.» پادشاه این کار را کرد و مردم او را دوست داشتند.

درس اخلاقی: عدالت و مهربانی، مهم‌ترین ویژگی‌های یک حاکم شایسته هستند.


حکایت بیست و دوم: سخن بی‌جا (باب چهارم: فواید خاموشی)

مردی در مجلس حکیمی بی‌جا حرف زد. حکیم گفت: «اگر ساکت بودی، عاقل به نظر می‌آمدی.» مرد شرمنده شد و دیگر حرف نزد.

درس اخلاقی: گاهی سکوت، از سخن گفتن ارزشمندتر است.


حکایت بیست و سوم: درویش و گرگ (باب دوم: اخلاق درویشان)

درویشی در جنگل گرگی را دید که به گوسفندی حمله نکرد. پرسید: «چرا او را نخوردی؟» گرگ گفت: «امروز سیرم و نیازی ندارم.» درویش گفت: «کاش آدم‌ها هم مثل تو قناعت کنند.»

درس اخلاقی: قناعت، انسان را از آزار دیگران بازمی‌دارد.


حکایت بیست و چهارم: ارزش علم (باب سوم: فضیلت قناعت)

مردی فقیر اما عالم بود. ثروتمندی به او گفت: «علم تو چه فایده‌ای دارد؟» عالم گفت: «علم مرا از ذلت خدمت تو آزاد کرد.»

درس اخلاقی: دانش، سرمایه‌ای است که انسان را از وابستگی به دیگران بی‌نیاز می‌کند.


حکایت بیست و پنجم: عشق و صبر (باب پنجم: عشق و جوانی)

جوانی عاشق دختری بود، اما دختر او را رد کرد. جوان صبر کرد و سال‌ها بعد، وقتی موفق شد، دختر پشیمان شد. سعدی می‌گوید: عشق با صبر به نتیجه می‌رسد.

درس اخلاقی: صبر و پشتکار، بسیاری از آرزوها را به واقعیت تبدیل می‌کنند.


حکایت بیست و ششم: پیری و تجربه (باب ششم: ضعف و پیری)

پیرمردی به جوانی گفت: «از تجربه من استفاده کن.» جوان گفت: «تو پیر شده‌ای، چه می‌دانی؟» اما وقتی شکست خورد، به حرف پیرمرد گوش داد.

درس اخلاقی: تجربه سالمندان چراغ راه آیندگان است.


حکایت بیست و هفتم: تربیت و ادب (باب هفتم: تأثیر تربیت)

کودکی بی‌ادب بود و همه از او ناراحت بودند. معلمش گفت: «ادب را باید از کودکی آموخت، وگرنه در بزرگسالی دیر می‌شود.»

درس اخلاقی: ادب و احترام، از مهم‌ترین پایه‌های تربیت صحیح هستند.


حکایت بیست و هشتم: دوست واقعی (باب هشتم: آداب صحبت)

مردی به دوستش گفت: «چرا در سختی‌ها کنارم نبودی؟» دوست گفت: «دوست واقعی کسی است که در خوشی و ناخوشی کنارت باشد.»

درس اخلاقی: دوستی واقعی تنها در روزهای خوش معنا پیدا نمی‌کند، بلکه در سختی‌ها آشکار می‌شود.


حکایت بیست و نهم: پادشاه و شاعر (باب اول: سیرت پادشاهان)

شاعری برای پادشاه شعر خواند، اما پادشاه جایزه‌ای نداد. شاعر گفت: «شعر من ارزش دارد، حتی اگر تو قدرش را ندانی.» پادشاه شرمنده شد و به او طلا داد.

درس اخلاقی: ارزش علم، هنر و استعداد، وابسته به تأیید دیگران نیست.


حکایت سی‌ام: درویش و ثروتمند (باب دوم: اخلاق درویشان)

ثروتمندی به درویشی گفت: «چرا فقیر مانده‌ای؟» درویش گفت: «من قلبم را با یاد خدا پر کرده‌ام و نیازی به مال تو ندارم.»

درس اخلاقی: آرامش و رضایت درونی، از هر ثروتی ارزشمندتر است.


حکایت سی و یکم: قناعت و حرص (باب سوم: فضیلت قناعت)

مردی حریص همیشه دنبال مال بیشتر بود. روزی گنجی یافت، اما از ترس دزدان خوابش نبرد. سعدی می‌گوید: قناعت بهتر از حرص است.

درس اخلاقی: حرص و طمع، آرامش انسان را از بین می‌برد و قناعت، آسایش واقعی را به همراه دارد.


حکایت سی و دوم: عشق و وفاداری (باب پنجم: عشق و جوانی)

دختری به عاشقش گفت: «اگر وفادار باشی، با تو می‌مانم.» جوان وفادار ماند و سرانجام به عشقش رسید.

درس اخلاقی: وفاداری، پایه و اساس عشق پایدار است.


حکایت سی و سوم: حکمت پیری (باب ششم: ضعف و پیری)

پیرمردی به جوانی گفت: «حکمت من از تجربه‌ام می‌آید، نه از قدرت جوانی.» جوان گوش کرد و از او آموخت.

درس اخلاقی: تجربه، ارزشمندترین سرمایه سالخوردگان است.


حکایت سی و چهارم: سخن سنجیده (باب چهارم: فواید خاموشی)

حکیمی گفت: «سخن مانند جواهر است؛ اگر به‌جا گفته شود، ارزشمند است وگرنه بی‌فایده.»

درس اخلاقی: سخن زمانی ارزش پیدا می‌کند که در زمان و جای مناسب بیان شود.


حکایت سی و پنجم: تربیت و تلاش (باب هفتم: تأثیر تربیت)

پدری به پسرش گفت: «درس بخوان تا عالم شوی.» پسر تلاش کرد و عالم شد. پدر گفت: «تربیت تو بهترین کارم بود.»

درس اخلاقی: موفقیت نتیجه تربیت درست، تلاش و پشتکار است.


حکایت سی و ششم: پادشاه و فقیر (باب اول: سیرت پادشاهان)

فقیر به پادشاه گفت: «مردم گرسنه‌اند.» پادشاه به او غذا داد و گفت: «عدالت من این است که کسی گرسنه نماند.»

درس اخلاقی: حاکم شایسته کسی است که نیازهای مردم را در اولویت قرار دهد.


حکایت سی و هفتم: آداب معاشرت (باب هشتم: آداب صحبت)

مردی در جمع بی‌ادبی کرد. سعدی گفت: «ادب مثل لباس است؛ اگر نداشته باشی، دیگران از تو دوری می‌کنند.»

درس اخلاقی: ادب و احترام، موجب محبوبیت و پذیرش انسان در جامعه می‌شود.


حکایت سی و هشتم: درویش و دنیا (باب دوم: اخلاق درویشان)

درویشی گفت: «دنیا مثل سایه است؛ هرچه دنبالش بروی، دورتر می‌شود.» پس دنیا را رها کرد و آرام شد.

درس اخلاقی: دلبستگی بیش از حد به دنیا، آرامش را از انسان می‌گیرد.


حکایت سی و نهم: قناعت و آرامش (باب سوم: فضیلت قناعت)

مردی فقیر اما خوشحال بود. ثروتمند گفت: «چطور خوشحالی؟» گفت: «با قناعت، قلبم آرام است.»

درس اخلاقی: آرامش واقعی از رضایت و قناعت سرچشمه می‌گیرد، نه از ثروت فراوان.


حکایت چهلم: عشق و فداکاری (باب پنجم: عشق و جوانی)

جوانی برای عشقش از مال و جان گذشت. سعدی گفت: «عشق واقعی فداکاری است.»

درس اخلاقی: عشق حقیقی با ایثار، وفاداری و از خودگذشتگی معنا پیدا می‌کند.


حکایت چهل و یکم: سکوت و حکمت (باب چهارم: فواید خاموشی)

حکیمی گفت: «سکوت دری به سوی حکمت است.» شاگردش ساکت شد و عاقل‌تر شد.

درس اخلاقی: سکوت به‌جا، زمینه‌ساز خرد، اندیشه و تصمیم‌های درست است.


حکایت چهل و دوم: پادشاه و عدالت (باب اول: سیرت پادشاهان)

پادشاهی به قاضی گفت: «حتی اگر من اشتباه کردم، عدالت را اجرا کن.» قاضی این کار را کرد و مردم شاد شدند.

درس اخلاقی: عدالت باید برای همه یکسان اجرا شود و هیچ‌کس نباید فراتر از قانون باشد.


حکایت چهل و سوم: تربیت و آینده (باب هفتم: تأثیر تربیت)

مادری به فرزندش ادب آموخت. وقتی بزرگ شد، همه او را ستودند. مادر گفت: «تربیت تو آینده‌ات را ساخت.»

درس اخلاقی: تربیت صحیح در کودکی، آینده‌ای روشن و موفق برای انسان رقم می‌زند.


حکایت چهل و چهارم: آداب دوستی (باب هشتم: آداب صحبت)

دو دوست با هم دعوا کردند. سعدی گفت: «دوست خوب کسی است که با مهربانی مشکل را حل کند.»

درس اخلاقی: مهربانی، گذشت و گفت‌وگو، پایه‌های یک دوستی پایدار هستند.


حکایت چهل و پنجم: درویش و خدا (باب دوم: اخلاق درویشان)

درویشی گفت: «من خدا را دارم و هیچ نمی‌خواهم.» ثروتمند خندید، اما وقتی مالش را از دست داد، به درویش حسادت کرد.

درس اخلاقی: آرامش و ایمان، ارزشمندتر از ثروت و دارایی‌های مادی هستند.


حکایت چهل و ششم: قناعت و عزت (باب سوم: فضیلت قناعت)

مردی فقیر گفت: «با قناعت، عزتم را نگه داشتم.» ثروتمند گفت: «عزت تو از مال من بیشتر است.»

درس اخلاقی: عزت نفس با قناعت و شخصیت انسان حفظ می‌شود، نه با ثروت.


حکایت چهل و هفتم: عشق و صداقت (باب پنجم: عشق و جوانی)

عاشقی به معشوقش گفت: «صداقتم را ببین.» معشوق گفت: «صداقت تو عشقمان را قوی‌تر کرد.»

درس اخلاقی: صداقت، مهم‌ترین پایه دوام عشق و اعتماد میان انسان‌ها است.


حکایت چهل و هشتم: پیری و آرامش (باب ششم: ضعف و پیری)

پیرمردی گفت: «در پیری، آرامش قلب مهم‌تر از قدرت جسم است.» جوان گوش کرد و آرام شد.

درس اخلاقی: با افزایش سن، آرامش و آسودگی خاطر از هر توان جسمی ارزشمندتر می‌شود.


حکایت چهل و نهم: تربیت و احترام (باب هفتم: تأثیر تربیت)

کودکی با ادب بزرگ شد و همه او را دوست داشتند. سعدی گفت: «تربیت خوب، احترام می‌آورد.»

درس اخلاقی: ادب و تربیت نیکو، احترام و محبوبیت انسان را در جامعه افزایش می‌دهد.


حکایت پنجاهم: آداب سخن (باب هشتم: آداب صحبت)

مردی با ادب سخن گفت و همه او را ستودند. سعدی گفت: «سخن خوب مثل گنج است.»

درس اخلاقی: سخن نیکو و مؤدبانه، ارزشمندترین سرمایه در ارتباط با دیگران است.


سخن پایانی

گلستان سعدی تنها مجموعه‌ای از حکایت‌های کوتاه نیست؛ بلکه کتابی سرشار از تجربه، حکمت و آموزه‌های ماندگار است که پس از گذشت قرن‌ها همچنان می‌تواند راهنمای زندگی باشد. هر یک از این حکایت‌ها، با زبانی ساده و دلنشین، مفاهیمی مانند عدالت، قناعت، صداقت، تربیت، احترام، عشق و خردورزی را به خواننده می‌آموزند و نشان می‌دهند که ارزش‌های انسانی هیچ‌گاه کهنه نمی‌شوند.

مطالعه و مرور این حکایت‌ها نه‌تنها برای علاقه‌مندان به ادبیات فارسی، بلکه برای هر کسی که به دنبال درس‌های اخلاقی و تجربه‌های ارزشمند زندگی است، می‌تواند الهام‌بخش و آموزنده باشد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا